تبليغاتX
مثل قطره

تو پيش از آنكه بداني در اين جهان بودي

                هميشه در نظر من تو بيكران بودي

تو در ركوع و سجود و اقامه غزلم

                       تداعي تب گلدسته اذان بودي

به لطف روي تو كل بهار مي شكفد

                 تويي كه باعث دلتنگي خزان بودي

و آفريده شدي خالقت به خود باليد

                  دليل حسرت و آه فرشتگان بودي

...

مشهد- بهار 89

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 13:21  توسط سعيد رمضاني  | 

نقش چشمان شما راهزن است این پاییز.....فصل زیبا و دل انگیز من است این پاییز

برگ با موسیقی باد به رقص آمده است.....به خدا اول عاشق شدن است این پاییز

برگریزان خزان فصل بهار غزل است.....مثل یک معجزه - در یک سخن- است این پاییز

باد سرگرم به هم ریختن فلب من است.....فصل تکرار جگر سوختن است این پاییز

تازگیها  غم  و  اندوه   قشنگی   دارم.....یعنی آغاز  رمانی  کهن  است این پاییز

برف می بینم و سرما و به یادت گرمم.....سبز با یاد تو دشت و دمن است این پاییز

بوی مشروب و شب رقص و "غریبه" تنهاست!

و دلش  تنگ  هوای  وطن  است این  پاییز

فنلاند-خزان 87

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 23:19  توسط سعيد رمضاني  | 

یک دل ساده و شیدا و پریشان دارم...اشک می ریزم و انگشت به دندان دارم

باز هم سردی ایام مرا خواهد برد...من به یک راز در این زندگی ایمان دارم

نیست مردی به طرفداری من برخیزد...نفرتی خاص من از جمله ی مردان دارم

عاشق نی شده ام تا بنویسم از غم...چشم امید به این ساز پریشان دارم

هرچه سبزی و طراوت که به آن می نازم...اعتباریست که از فصل زمستان دارم

وقت آنست که برخیزم و کاری بکنم...ترس از این همه بی مهری یاران دارم

محو در قالب رویای خودم خواهم شد...من از این نوع غزلپاره فراوان دارم

گرچه گوشی شنوا نیست "غریبه" تو بگو

روز و شب در دل خود شام غریبان دارم
سرخس-زمستان 83

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 8:9  توسط سعيد رمضاني  | 

دلم گرفته عزيزم برس به داد دلم...بيا که گم شده ام من در امتداد دلم

در اين غروب غم انگيز سرد پاييزي...غزل بخوان تو به يادم بخوان به ياد دلم

درون سينه من کوره اي بنا شده است...که ذوب مي شوم اينجا در انجماد دلم

نسيم و نم نم باران من و شقايق ها...بيا که جاي تو خاليست، اي مراد دلم

از اين زمانه ظاهر فريب مي ترسم...دريغ مي کند از من فضاي شاد دلم

سزاي آن همه احساس و مهربانيها...فقط برآمده آهيست از نهاد دلم

براي من که غريبم همين غزل کافيست

"غريبه" سبزترين واژه ي نماد دلم

مشهد- خزان 87


+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 8:31  توسط سعيد رمضاني  | 

پیرمردم گرچه در ظاهر جوانی ساده ام.....من به گرداب دو چشمانت به دام افتاده ام

شعر نو هم مست می سازد مرا گاهی ولی.....مثل حافظ من غزلخوانم اسیر باده ام

من که در فصل بهار از گل گدایی می کنم.....برگریزان و خزان مانند یک شهزاده ام

تازگیها با نگاهت حکم صادر می کنی.....جرم سنگینی ندارم من فقط دلداده ام

من نمی ترسم از این زندان از این حبس ابد.....هرچه می خواهی ببر بانو که من آماده ام

عاقلی و یک اشارت هم برایت کافی است.....تا من دیوانه در بند توام آزاده ام

شعر زیبای "غریبه"در تو تاثیری نکرد
با غرور کاذبم من پیش او افتاده ام
 مشهد-خرداد 87

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 10:39  توسط سعيد رمضاني  | 

من خانه های خالی قلبم ستودنیست.....یعنی دلم فقط به نگاهی ربودنیست

در جستجوی طبع لطیفم و در پی.....چشمی که پا به پای غزلها سرودنیست

فریاد می زنم که خدا یار من نبود.....دروازه های رحمت او کی گشودنیست؟؟

عاشق نمی شوم دوباره ولی باورم کنید.....درسی که روزگار داده به من آزمودنیست

افتاده ام به سربلندی دیروز من قسم!.....در دام کینه ای که غبارش زدودنیست

بر چوبه های دار "غریبه" نوشته است

خوابیده، خسته است، نمرده است، بودنیست

مشهد-اردیبهشت87
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 16:37  توسط سعيد رمضاني  | 

با چشمهای سرمه ای ات خو گرفته ام.....قدرت از آن لطافت ابرو گرفته ام

من بادبان کشتی قلبم شکسته است.....در ساحل نگاه تو پهلو گرفته ام

حالا تو نیستی که مرا باورم کنند.....از هر ابوالبنی بشری رو گرفته ام

عادت نداشتم که کسی روشنم کند.....اما به یک نگاه تو سوسو گرفته ام

رفتی و لیک نه ز یادم بیا ببین..... در باتلاق دوری تو بو گرفته ام

فرهاد عاشقم و غزل تیشه من است....تنها طراوتی که من از او گرفته ام

من یک "غریبه" ام به خدا این گناه نیست
شاید به یاد چشم تو آهو گرفته ام

مشهد-اردیبهشت87

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:42  توسط سعيد رمضاني  | 

برگريزانم و با فصل خزان آمده ام....تو بهارم نشدي من نگران آمده ام

عاشقم كردي و رفتي و خدا يارت باد....با دلي پر به تماشاي زمان آمده ام

روزها رفت و من تازه به خود آمده ام....جاده ها پشت سر و بي چمدان امده ام

در ره عشق كه مردم همه صاحب نظرند....پيرم و ظاهرا امروز جوان آمده ام

كاش مي بودي و چشمان مرا مي ديدي....مثل يعقوب پيمبر به فغان آمده ام

بي جهت در تب آن خاطره ها مي سوزم....باز با شعر و غزل با هيحان آمده ام

دل غمگين "غريبه" به نگاهي بند است
مثل يك عاشق بي نام و نشان آمده ام

مشهد-خزان 86

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 16:21  توسط سعيد رمضاني  | 

هيچ كس را به دل عاشق ما كار نبود....احدي با من سرگشته وفادار نبود

راز سرسختي آن كوه همين يك جمله است....سنگ هم از دل فرهاد خبردار نبود

با همان ضربه ي اول اگر از هم نگسست....چون محبت به دل كوه سزاوار نبود

ما چه كرديم كه با يك دل سنگي طرفيم؟؟....وقت حراج وفا رونق بازار نبود

بهتر آنست نگويم خودتان دريابيد....به خدا ارزش احساس به دينار نبود!!

و "غريبه" بنويسيد كه در كشور عشق

سر سوزن به كسي نيز بدهكار نبود

نامق - 1382


+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 11:38  توسط سعيد رمضاني  | 

بگذار که یک ثانیه من مال تو باشم....در حسرت این لحظه به دنبال تو باشم

جمعی شده مقتول و جهان معترض تو....بگذار که من کشته امثال تو باشم

پاییز و بهار همه عمر تباه است....ای کاش فقط لحظه ای از سال تو باشم

ای ماه من اکنون تو بگو تا چه زمانی....باید به امید رصد خال تو باشم

من منتظرم تا که تو پرواز کنی و.... من هم پری از گوشه ی یک بال تو باشم

هرچند "غریبه" شده ام پیش نگاهت

بگذار که یک ثانیه من مال تو باشم!!

مشهد-تابستان 86



 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 10:13  توسط سعيد رمضاني  |